المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
205
مروج الذهب ( فارسى )
را فرو ميگرفت اين درخت حكايتهاى دراز دارد و آنها كه به اين ديار رفته و ديده يا قصه آن شنيدهاند ميدانند . و هندوان چنان كه گفتيم بخلاف اقوام ديگر خويشتن را بانواع عذاب ، شكنجه كنند و يقين دارند كه نعيم جهان ديگر جز بوسيله شكنجههائى كه در اين جهان به خود ميكنند دست نخواهد داد . بعضى وقتها يكى از ايشان بدربار شاه رفته اجازه گيرد كه خود را بسوزاند آنگاه در بازارها بگردد و آتشى بزرگ براى وى افروخته باشد و كسانرا با فروختن آن بر گمارند آنگاه ببازارها رود و پيش روى او طبل و سنج زنند و بتن وى همه جور تكه پارههاى حرير باشد كه همه را بر تن خود دريده و پاره پاره كرده باشد و كسان و نزديكانش در اطراف او روند و تاج گلى بسر دارد و پوست از سرش كنده شده و آتش سرخ بر آن باشد با گوگرد و زرنيخ و او همچنان برود و سرش بسوزد و بوى مغزش بلند باشد و او برگ تنبول و دانه فلفل جود . تنبول برگى است چون برگهاى كوچك اترج كه بهند ميرويد و آن را با آهك مخلوط به فلفل بجوند و همين برگ است كه اكنون جويدن آن ما بين مردم مكه و ديگر اهل حجاز و يمن بجاى گل مرسوم شده است و نزد دارو فروشان براى علاج ورم و چيزهاى ديگر يافت شود و برگ تنبول به ترتيبى كه بگفتيم وقتى با آهك جويده شود لثه را سخت و پايه دندان را محكم و دهان را خوشبو كند و رطوبت موذى ببرد و اشتها بيارد و شهوت انگيزد و دندانها را قرمز كند بطوريكه چون دانه انار قرمز شود و جانرا بطرب و نشاط آرد و تن را نيرو دهد و از دهان بوى خوش انگيزد و هندوان از خاص و عام كسى را كه دندانش سپيد باشد زشت شمارند و از كسى كه تنبول نجود دورى كنند . و اين شخص كه خويشتن را به آتش شكنجه ميدهد در بازارها بگردد و به آتشى كه براى وى افروختهاند برسد و بىاعتنا باشد و رفتنش تغيير نكند و قدمهايش نلرزد بعضى از آنها چون بنزديك آتش رسد كه همانند تپهاى بزرگست و افروخته ، خنجرى بدست گيرد ؛ و در سينه خود فرو برد و چنين كس را با جرئت گويند من بسال سيصد و چهار بديار صيمور